بایگانی اردیبهشت, ۱۳۸۸

یک توصیه کوچک به پان تورک ها: با دم شیر بازی نکنید!

اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۸

دو کلمه حرف حساب شنیدیم از مادر عروس و خواستم شما هم بخوانید و شاد باشید.

آذربایجان سرزمین و وطن من است. من و امثال من تصمیم گیرنده برای وطن خود هستیم . تو و امثال تو مجبور هستید به خواست دیگران احترام بگذارید.

به فرض اینکه من تجزیه طلب باشم, تجزیه طلبی در هیچ جای دنیا , طبق هیچ قوانینی, طبق هیچ عرفی, طبق هیچ سندی جرم و گناه نیست. اینو حالی باش ملتها خود تصیمیم می گیرند چگونه باشند…

یک توصیه کوچک: با دم شیر بازی نکن :)

ظاهرا امر بر بعضیها که ادعای استقلال دارند و در همه دنیا از این دست مسایل رایج است، مثل آمریکا! چند روز پیش حتی فرماندار تگزاس تهدید به استقلال از دولت فدرال آمریکا کرده بود، چین، هند، سریلانکا،پاکستان،کردستان، جمهوریهای تازه استقلال یافته! و بقیه که شما بهتر از بنده مطلع هستید.رویای شیرین

اولا مساله ای که باعث پیوستگی و همزیستی یک گروه از مردم در کنار یکدیگر می شود و دلیل اساسی برای تشکیل مرزهای سیاسی می شود، تفاهم و هماهنگی یک ملت است. در راستای همین تفاهم است که مردم دست به انتخاب زده و مدیرانی را برای خود برمی گزینند تا امورات ملت را به اراده مردم اداره نمایند. واقع بین باشیم و عقلایی فکر کنیم که عامل ایجاد تفاهم در یک ملت چیست؟ درد مشترک؟ گیریم ملیونها نفر با یک گرفتاری دور هم گرد آمدند و سرزمینی را برای خود دست و پا کردند، گام بعدی چیست؟ بله اداره این سرزمین. عصر امروز دوره یک پارچگی ملل است ، زمانه ایجاب میکند که انسانها که به یاری پیشرفت علم به هم  نزدیکتر و نزدیکتر شوند.امروزه عمده دیکتاتوریهای زمانه ما از همین پیشرفت تکنولوژی در عذابند و نگران آینده نزدیک خود میباشند نه به خاطر تکه تکه شدن سرزمین تحت فرمانشان بلکه به خاطر از دست رفتن حکومتشان. امروزه بشر به مدد همان تکنولوژی رفتارهای به مراتب عقلایی تری از خود بروز می دهد، دیگر عصر لات بازی و پیش آهنگی انقلابی حداقل در ایران بسر آمده، مُرد آن زمان که میتوانستی ملتی را با یک اعلامیه تحریک کنی و به کمک دو سه راس ارازل و اوباش پاره آجری نثار شیشه بانکی ،اداره ای کنی بعد از پیروزی خون بر شمشیر، تقدیم صندلی و راه صد ساله را یک شبه بپری! امروز قلم و رسانه بر شمشیر کارگر میشود، و رفته رفته قوی تر هم خواهد شد، اگر طرح بدرد بخور نداشته باشی هیچ گروهکی، گروهی ، ملتی به تو آینده اش را وام نمیدهد، دم شیر امروز برای تو همان شیشکی است که هراسش را داری، آری میترسی چهارپایه را زیر پایت بگذاری ، چشمهایت را ببندی و فریاد بزنی آن بخاری را که از سرچشمه احساست بر می خیزد.دلت می تپد برای این فریاد ولی میترسی از شیشکی بلندی که در سکوت ملت به افتخارت رها شود، ملتی که متعجب با دهان باز و چشمان گشاد تو را مینگرد و فکر میکنی درد مشترکی با تو دارد، اما در خلوت خود صادقانه بیاندیش درد تو چیست؟ درد معده؟

روزی دم شیر ، دم شیر واقعی بود برای من ، برای تو، ولی امروز دم شیر همان شیشکی است که نثار طرح نداشته تو برای اداره یک ملت می شود، همان رویای شیرین و دست نیافتنی نان کره است، دوره تحمیق ملت ها گذشت، دیر رسیدی رفیق، بیدار شو صبح شده.

کتابات الیومیه ( خاطرات شیخ جازرت آل بالو) معامله میلگرد با خانم ولادیمیروسکوس

اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۸

سوم جوادی البوم بوم سال هزارت البزار

امروز یک جلسه تجاری مهم دارم، صحبت صد میلیون دلار معامله میلگرد چینی برای مصرف ساختمان سازی خودم . دیدم بهتره چون رقم یک کمی بالاست شخصا در جاسه حاضر شوم.آقای دانگ جینگ تنگ مسئول بازرگانی خارجی به همراه خانم ناتاشا ولادیمیروسکوس که به گفته ناصر حسابدارم از آن انگلیسی های اصیل است، البته ناصر از قول آقای دانگ این مطلب را نقل می کرد.جلسه که شروع شد کمی تعجب کردم آقای دانگ ساکت نشسته بود و خانم ناتاشا دایم برای من از خاصیت میلگردهایشان با لهجه بسیار روان انگلیسی برایم تعریف می کرد.فقط کمی اوف اوف به ته تمام کلماتی که از میان لبان دلربایش خارج میشد چسبیده بود.فکر کنم با همه وجودش محو شوکت و جمال من شده است.البته من هرگز این گونه مباحث را با بیزینس قاطی نمی کنم ولی ناتاشا از لحاظ فنی خیلی به موضوع مسلط تر بود و ترجیح دادم که مطالب اورا در جلسه دنبال کنم.چند دقیقه ای گذشت و من با دقت تمام به صحبت های ناتاشا گوش میدادم و طبق عادت همیشگی ام وقتی میخواهم به روی مطالب گوینده تمرکز کنم با همه وجود جذب گوینده می شوم، حس کردم بقیه هم بصورت تحسین برانگیزی متوجه این موضوع شده اند و با لبخندی سرشار از تایید این نوع منش به من توجه خاصی دارند.شیخ آل بالو در حال تماشای ناتاشا

چینی ها اصولا آدمهای احمقی هستند ولی نمیدانم این آقای دانگ چطور متوجه شده بود که من دارم یواش یواش مصمم به خرید میشوم، دائم به من نگاه می کرد و با خنده سر تکان میداد.فهمیده ناقلا که ناتاشا توانسه نظر مرا به کیفیت محصولاتش جذب کند.قیمت برایم مهم نیست فقط کیفیت.اصولا در موقع کار به حاشیه فکر نمی کنم ولی قبل از اینکه تصمیم نهایی را بگیرم داشتم فکر می کردم که چطور خانم ولادیمیروسکوس از انگلیس حاضر شده با چینی ها کار کند؟ می خواهم به او پیشنهاد کار بدهم چون بنظرم استعداد خاصی در فروش دارد.عجب برقی در چشمانش است فتبارک الله الاحسن الخالقین.قرارداد را امضاء کردم انشاالله که کیفیت همان است که ناتاشا می گوید.بدون اینکه متوجه شود نظرم به او جلب شده کارت ویزیت شخصی ام را از جیب دشداشه خوش دوختم درآوردم و به او دادم اما او در مقابل شماره تلفن همراهش را روی یک تکه کاغذ نوشت به من داد! آقای دانگ توضیح داد به ناصر که خانم ولادیمیروسکوس نمایند مقیم ایشان در کشور ماست.آخرمن انگلیسی را به خوبی که ناصر میفهمد متوجه نمی شوم، من فقط به اصالت لهجه پی میبرم البته این بسیار مهم تر است.باید این عادت زشت دست کردن در بینی را از سرم دور کنم، بچه که بودم علاقه شدیدی به خوردن آن داشتم، ناتاشا زیرچشمی نگاهم می کرد و متوجه این حرکت من شد، خدای من شاید خوشش نیاید.