اصلی ترین قوه محرکه انقلاب مردم در سال پنجاه هفت انگیزه و عقیده بود و مدیریت آنرا افرادی که دارای مقبولیت عام بعهده داشتند که تواماً عنوان حافظ ارزش های همین جماعت را با خود یدک می کشیدند.
اما هر پدیده هیجانی و برخاسته از احساس سرانجام اسیر دام زمان می شود، مادامیکه زمان در حال سپری شدن است این شمشیر برنده، کند و کندتر می شود. بقول مارتین لوترکینگ “منحنی تاریخ بالاخره به سمت عدالت خم خواهد شد”. و اما این عدالت چیست؟ قوه جاذبه زمین بنظر من بهترین تصویر ذهنی از عدالت است.نیرویی که هر موجی را به مبداء اصلی اش فرو می نشاند.هر طور که بخواهی به این قوه غلبه کنی باید انرژی کافی و متصل به منبعی را در اختیار بگیری که تعلیق تو را در شرایط دلخواه تامین نماید.
شنیده ام که در روزگاران قدیم، سرخپوستان آمریکا از اقدام مهاجران به آن سرزمین بخاطر کشیدن ریل راه آهن بسیار ناخشنود بودند، چرا که صدای سوت قطار باعث فراری دادن بوفالوهای وحشی می شد و همین امر باعث می گردید تا سرخپوستان در تهیه غذا و پوشاک شان که عمدتاً از راه شکار بوفالو ها تامین میشد، بزحمت بیافتند.لذا بتدریج تصمیم به دامنه دار ساختن اعتراضات شان گرفتند و کار تا بدآنجا کشید که جماعتی از آنها روی ریل راه آهن دراز کشیدند بدن خود را بدست چرخهای سنگین و سخت قطار سپردند، اینقدر قطار از روی بدنهای این جماعت مظلوم عبور کرد و آنها را قطعه قطعه کرد تا بالاخره آن هیمنه عظیم بشکست و مقاومت پرشمار این ملت با دستان خالی و تنها با گوشت و استخوان خود که در لای چرخهای قطار گیر کرده بود موفق به توقف آن گردیدند.این واقعه به حدی سر و صدا کرد که سرانجام مهاجرین تصمیم به دادن حقوق مسلم اجتماعی ساکنان اولیه سرزمین آمریکای کنونی شدند.
اینروزها تحلیهای زیادی خواندم و شنیدم، خوب ایرانی ام بالطبع دغدغه مملکتم را دارم، یکی برچسب مخملی می زند و دیگری تقلب ، کودتا چه و چه، بحثی در حوزه راستی آزمایی وقایع اخیر ندارم چرا که میزان سنجش هم سیاسی شده و جامعه ما بشدت سیاست زده بود و امروز از در اوج این حس قرار دارد.جمله ای کوتاه برای مهندسین محترم دارم که کدام پروژه است که ناظر، طراح ، مشاور و پیمانکار آن یکی باشد و به عافیت و سلامت به سرانجام رسیده باشد؟ واقعیت عریانی است در منظر من که شاید بقیه هموطنان در این هیاهو بدان توجه کافی نشان نداده اند.امروزه آنها که بخاطر می آورند دیگر سن و سالی بر آنان گذشته است و بخوبی می دانند که شمار منتقدان سیستمی که سی سال پیش بدون کمی و کاستی طراحی شده و اصرار بر کفایت همان اسلوبهای قدیمی دارد، افزوده می گردد.اتفاقاً این قطار که روزگاری سرنشینان بی شماری داشت در هر توقف خود تعداد قابل توجهی از مسافران، به میل و خواسته و انتخاب خود پیاده شدند، همانطور که با اراده خود سوار شده بودند.و اما روندی رو به گسترش نشان از آن دارد که دیگر آش اینقدر شور شده که کنترلچی های قطار و راننده های ذخیره هم تمایلی به ادامه مسیر ندارند.خوب در این مقطع چه چاره ای برای این وضعیت می ماند بجز اینکه ریزشی ها را با رویشی ها جایگزین کرد؟ اما واقعیت اینست که ریزشی ها سرد و گرم چشیده و ماهرند و رویشی ها جوان بی تجربه.
فارق از هر گونه تشابه ،این روند مرا بیاد کاپیتان نمو و زیر دریایی ناتیلوس انداخته که سرانجام کاپیتان به تنهایی با سفینه اش غرق شد.
هر آنکه تخم بدی کِشت و چشم نیکی داشت…دماغ بیُهده پخت و خیال باطل پَست
انجمن تحلیلی و خبری ایران و آمریکا
برای ایران
دنباله
فرند فید