بایگانی تیر, ۱۳۸۸

سناریویی که حتماً اتفاق خواهد افتاد…

تیر ۹م, ۱۳۸۸

اصلی ترین قوه محرکه انقلاب مردم در سال پنجاه هفت انگیزه و عقیده بود و مدیریت آنرا افرادی که دارای مقبولیت عام  بعهده داشتند که تواماً عنوان حافظ ارزش های همین جماعت را با خود یدک می کشیدند.

اما هر پدیده هیجانی و برخاسته از احساس سرانجام اسیر دام زمان می شود، مادامیکه زمان در حال سپری شدن است این شمشیر برنده، کند و کندتر می شود. بقول مارتین لوترکینگ “منحنی تاریخ بالاخره به سمت عدالت خم خواهد شد”. و اما این عدالت چیست؟ قوه جاذبه زمین بنظر من بهترین تصویر ذهنی از عدالت است.نیرویی که هر موجی را به مبداء اصلی اش فرو می نشاند.هر طور که بخواهی به این قوه غلبه کنی باید انرژی کافی و متصل به منبعی را در اختیار بگیری که تعلیق تو را در شرایط دلخواه تامین نماید.

شنیده ام که در روزگاران قدیم، سرخپوستان آمریکا از اقدام مهاجران به آن سرزمین بخاطر کشیدن ریل راه آهن بسیار ناخشنود بودند، چرا که صدای سوت قطار باعث فراری دادن بوفالوهای وحشی می شد و همین امر باعث می گردید تا سرخپوستان در تهیه غذا و پوشاک شان که عمدتاً از راه شکار بوفالو ها تامین میشد، بزحمت بیافتند.لذا بتدریج تصمیم به دامنه دار ساختن اعتراضات شان گرفتند و کار تا بدآنجا کشید که جماعتی از آنها روی ریل راه آهن دراز کشیدند بدن خود را بدست چرخهای سنگین و سخت قطار سپردند، اینقدر قطار از روی بدنهای این جماعت مظلوم عبور کرد و آنها را قطعه قطعه کرد تا بالاخره آن هیمنه عظیم بشکست و مقاومت پرشمار این ملت با دستان خالی و تنها با گوشت و استخوان خود که در لای چرخهای قطار گیر کرده بود موفق به توقف آن گردیدند.این واقعه به حدی سر و صدا کرد که سرانجام مهاجرین تصمیم به دادن حقوق مسلم اجتماعی ساکنان اولیه سرزمین آمریکای کنونی شدند.

اینروزها تحلیهای زیادی خواندم و شنیدم، خوب ایرانی ام بالطبع دغدغه مملکتم را دارم، یکی برچسب مخملی می زند و دیگری تقلب ، کودتا چه و چه، بحثی در حوزه راستی آزمایی وقایع اخیر ندارم چرا که میزان سنجش هم سیاسی شده و جامعه ما بشدت سیاست زده بود و امروز از در اوج این حس قرار دارد.جمله ای کوتاه برای مهندسین محترم دارم که کدام پروژه است که ناظر، طراح ، مشاور و پیمانکار آن یکی باشد و به عافیت و سلامت به سرانجام رسیده باشد؟ واقعیت عریانی است در منظر من که شاید بقیه هموطنان در این هیاهو بدان توجه کافی نشان نداده اند.امروزه آنها که بخاطر می آورند دیگر سن و سالی بر آنان گذشته است و بخوبی می دانند که شمار منتقدان سیستمی که سی سال پیش بدون کمی و کاستی طراحی شده و اصرار بر کفایت همان اسلوبهای قدیمی دارد، افزوده می گردد.اتفاقاً این قطار که روزگاری سرنشینان بی شماری داشت در هر توقف خود تعداد قابل توجهی از مسافران، به میل و خواسته و انتخاب خود پیاده شدند، همانطور که با اراده خود سوار شده بودند.و اما روندی رو به گسترش نشان از آن دارد که دیگر آش اینقدر شور شده که کنترلچی های قطار و راننده های ذخیره هم تمایلی به ادامه مسیر ندارند.خوب در این مقطع چه چاره ای برای این وضعیت می ماند بجز اینکه ریزشی ها را با رویشی ها جایگزین کرد؟ اما واقعیت اینست که ریزشی ها سرد و گرم چشیده و ماهرند و رویشی ها جوان بی تجربه.

فارق از هر گونه تشابه ،این روند مرا بیاد کاپیتان نمو و زیر دریایی ناتیلوس انداخته که سرانجام کاپیتان به تنهایی با سفینه اش غرق شد.

هر آنکه تخم بدی کِشت و چشم نیکی داشت…دماغ بیُهده پخت و خیال باطل پَست

دوستی های فرقه ای و خاله خرسه ای

تیر ۸م, ۱۳۸۸

یک بحث پیچیده و محوری داریم بنام منافع ملی و توسعه پایدار که هر از چندگاهی به بهانه انتخابات و غیره دستمایه سیاستمداران میشه و بعد از اینکه آبها از آسیاب افتاد به بوته فراموشی سپرده میشه. اصولاً برخورد های جناحی و به تعبیر بهتری بگیم فرقه ای با مسایلی که گستره ای به وسعت یک ملت دارند خارج از هر گونه چارچوب راهبردی و استراتژیکی است.

ما بدون عنصر هماهنگی در سطح ملی هرگز نمیتوانیم قدم از قدم در راستای توسعه پایدار و برگشت ناپذیر برداریم و این یک اصل انکار ناپذیر و ثابت شده و حتی مهندسی شده است، معالاً اینروزها جامعه مدیریتی مهندس زده ما از نگاه پر فخر مهندسی نیز فرضیه های اجتماعی را بهتر می کاود و تحلیل میکند.تر جیح میدهم اشاره کوتاهی نیز به این مقوله داشته باشم که کنش های اجتماعی بر اصول و تعارف علوم اجتماعی استوار است که هیچ تفکر مهندسی ای توان تحلیل صحیح وقایع اجتماعی را ندارد چرا که علوم محض همواره با نگاه محض استوار بر ریاضیات، همانطور که از اسمش پیداست هرگز با تعاریف و پدیده ها تعارف ندارد.بهرحال منظورم از باز کردن چنین بحثی صرفاً تاکید بر این واقعیت است ما اصولا نگاه استراتژیکی و راهبردی در حل مسایل پیش روی مان نداریم.

عنصر فرهنگ یک مقوله مولد در هماهنگ سازی یک ملت مطرح است، آخر ما چگونه مردمانی هستیم که در خلال چند صد سال اخیر،فقط دارنده یک فرهنگ غنی هستیم و از آن هیچ بهره عملی و کاربردی نبرده ایم؟ چقدر تشابه است بین همین نوع نگاه در عرصه اقتصاد.بزرگترین ثروتها و ذخایر دنیا را داریم ولی هنوز فقیریم و بحث عدالت اجتماعی هنوز و همواره گوشت دم توپ منازعات سیاسی گوناگون مان است. گاهی آرزو میکنم کاش در مملکت ما تلوزیون و رادیو نداشتیم و اینقدر مردم به فرهنگ شنیداری خود اتکا نمی کردند.در زمانهای نه چندان دور مردم از سطح سواد معلومات چندانی برخوردار نبودند ولی در هر خانه ای را که میزدی شاهنامه و حافظ در طاقچه خود جای داده بود.مردم سواد نداشتند ولی سرگرمی هر روزه آنها نقالی و شاهنامه خوانی در اجتماعات مختلف یا قهوه خانه سر گذرشان بود. همین عناصر خود بحث هماهنگی و تفاهم دو جانبه یک ملت را تقویت می نمود.اما امروز چه؟ افتخار یک فرقه اینست که به یکی از بزرگترین اساتید موسیقی عصر حاضر ایران که در زمره ذخایر فرهنگی و یکی از همان عناصر مولد وفاق ملی است، توهین نموده و احتمالاً مدال شجاعت درون گروهی را از آن خود نماید.

چقدر استراتژی در این گونه عملکرد می بینید؟ واقعاً به دوام و قوام سیستمی که در آن ارتزاق میکنید هم اندیشیده اید؟اینست میراثی که برای فرزندان خود به یادگار خواهید گذاشت؟ هیجانات اجتماعی سرانجام روزی فروکش میکنند، تند رو ها میانه رو میشوند و در پایان معامله گرو صلح طلب ولی روسیاهی به ذغالی خواهد ماند که زیر خاکستر مدفون خواهد شد.آتشی که روزی آهن را میتوانست ذوب کند.

به استاد شجریان توهین نکنید، کمی هم بفکر درآمد باشید و اینقدر از جیب خرج نکنید.